تبلیغات
آرری - پست های تیر 1385

کافه تعطیل

زمان ارسال مطلب : چهارشنبه 21 تیر 1385 - چهارشنبه 21 تیر 1385

*۴،۵ سال پیش ، اول راهنمایی .. از سون و ام ام یاد گرفتم وبلاگ رو ، البته نه طریقه ساختشو ... این که چه جوری باید توش نوشت ! مثل کلی چیزهای دیگه که تو این سالها از این ۲ تا یاد گرفتم . زندگی رو . آدرسش این بود : http://Arry.persianblog.com ... اولین مطلبش در مورد سبلان رفتنمون بود ، با مطلباش هنوز حال می کنم و از مطلبهاش شرمم نمیشه چون اون موقع من فقط 11 سال داشتم .

* سال سوم یه مطلبی نوشتم راجع به عسگری و شاهچراغی ، یحی هم به خاط عشق زیادش به دانش آموزهای رفت این مطلبو به عسگری نشون داد و عسگری هم خیلی محترمانه منو برد تو دفترشو گفت دیگه حق نداری به من توهین کنی و اون مطلب رو پاک می کنی وگر نه اخراج و .... (ای کاش تو روش واستاده بودم)

* خلاصه گفتن حتی حق ندارم توو بلاگم نظراتم رو راجع به بقیه بگم ... در وبلاگو بستم و یه بلاگ خصوصی زدم تا اونجا که یادمه آدرسش این بود : http://a---r.blogfa.com .... چهار پنج نفر می خوندنش و کامنت می گذاشتن. مسائل خصوصی و اینا ... بعد آدرسش لو رفت . (مثلا راجع به یه معلمه نوشتم بعد یهو معلمه کامنت گذاشته واسم !!!) . این رو  هم بستم ... البته این رو حذفش کردم ...

*از شر اون راهنمایی و آدمای لعنت علیه ش که خلاص شدم . اینجا رو راه انداختم ادرسش رو هم می بینین : http://a-a.mihanblog.com... ولی ، خوب تمام خواننده های بلاگ پرشینبلاگم رو از دست دادم . همه ی دوستهای وبلاگی ... الان فقط بچه های مدرسه اینجا رو می خونند . معلمها و بچه ها !

*می خوام اینجا رو ببندم . البته ایندفعه به خاطر یه آدم دیگه نیست که چوب لای چرخم کنه . واسه خودمه ... خودم احمق شدم . نمی دونم چند روز ... چند هفته .. چند ماه ... شایدم واسه همیشه .. چه می دونم .

*می دونی عزیز ... این اواخر ، خیلی گوه شدم ، واسه همینم مطلبهای چرت و تکراری می نویسم و خوب طبعا کامنتها هم ... یه طوری می شوند  ! یعنی الان یه مطلب بنویسم ، قشنگ معلومه MM و اشکان و علی چه کامنتهایی می ذارند . و خوب آدم .... البته منظورم این نیست که کامنتهای اونا "..."  منظورم اینه که من و مطلبهام خیلی "..." .

*می دونی ... همونطوری که گفتم .. این ۱ ساله .. خیلی حساس شدم ، دلیلش مهم نیست که سن ه یا تغییر دور و بر و اینها ، مهم اینه که من اینطوری شدم ، یعنی یه نفر راحت می تونه گند بزنه بهم ، چه می دونم ، آدمهایی هستند که بدون این که بدونند با حرفها و کارهاشون منو بالا پایین می کنند ، چه می دونم ، باعث شن من با ناراحتی برم تو تخت و ۲ خوابم ببره ، یا  گند بزنند به روز ام یا باعث شن آدم گریه کنه و خوب اگه بدونند اینو این چندین نفر ! می تونند با یک جمله من از بین ببرند . و خوب این خیلی بده ...

*می دونی .. دوست دارم هر چی زودتر  برم یه کشور دور ،تو یه شهر کوچیک و آروم و خلوت ،  اینترنت هم نباشه ، فقط یه مشت کتاب و ....... خدا .

هیچ آدمی نباشه که آشنا یا دوست باشه . یه جای سرد ، هم از لحاظ روحی ، هم فیزیکی ...

یه جایی که با هیچ آدمی ارتباط نداشته باشم که مبادا دلش رو بشکنم و ناراحتش کنم و بعد ناراحتیش رو ببینم ... و خوب کسی هم نیست که بخواد با دل من کاری بکنه !

مثل یه روباط . کارهام رو انجام بدم ... بدون احساس ... بدون وجود حس دوست داشتن ....

آخه من این بازی رو خوب بلد نیستم .... می بازم .

حال و حوصله ندارم دیگه ... می دونی ... خسته شدم ... شکننده

Smiley

   The image “http://www.piazzalemichelangiolo.com/Under%20construction.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.  

[ ویرایش مطلب در : چهارشنبه 21 تیر 1385 - 08:07 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]


اعتراض ! ( ! Protest )

زمان ارسال مطلب : جمعه 2 تیر 1385 - جمعه 2 تیر 1385

قایقی خواهم ساخت ... دور خوهم شد از این خاک غریب

          *اینجا ایران است .

    *- یه چیزایی می گن تو این ایران هست ... روابط اجتماعی قوی ... که به خاطرش خیلی ها که می رن اروپا دوست دارن برگردن ، یا خیلی ها به خاطر این روابط قوی ، محکم تو اران می چسبند و دوست ندارند از اینجا برن ... حتی اگه اون ور آب امکانات و زندگی و احترام و موقعیت ... خیلی بهتری داشته باشند .

    *- ولی  خوب به لطف این روابط ، آدما نمی تونند آزادزندگی کنند ، همه به کار همدیگر کار دارند ، اصلا اگر مثل بقیه نباشی نمی تونی اینجا زندگی کنی ، چه می دونم ... مثلا تو خزر داری میری ، پسر همسایه که سر و وضع مرتبی داره جلو تر میره .. تو حال و هوای خودشه و ام پی تری پلیرش هم تو گوششه و داره با صدای خیلی آروم که هیچ کس رو اذیت نمی کنه زمزمه می کنه، از جلوی این دبیرستانه رد میشن ، پسرهای این دبیرستانه ۵۰۰ تا تیکه بهش میندازن که بیچاره میشه رنگ .. تازه دختر بیچاره همسایه که اصلا حق نداره از این محدوده رد بشه ! چه برسه به سر و وضع مرتی و تو حال و هوای خودش بودن و ام پی تر پلیر و ....

    *- یا چه می دونم .... تصور کن یه روز بخواهی با آستین حلقه یی بری بیرون ، اون مردمی که یه طوری نگاهت می کنند رو کاری ندارم ... ولی حداقل ۱۰ نفر بهت یه تیکه یی چیزی می اندازند ... و خلاصه به لطف این روابط اجتماعی قوی ، مردم یه همه چیز همدیگر از مدل مو گرفته تا لباس و قیافه و پوشش بقیه کار دارند .

    *- حتی بعضی اوقات انقدر این فضولی زیاد میشه که بزرگترین دقدقه ی سرایدار ما این میشه که خونه رو به رویی مامانش اینا رفتن خارج و هر روز ۲۰ تا دختر پسر تو خونش اند ... و این رو با قیافه حق به جانب و با کلی اعتراض به بابای من میگه ... اصلا هم فکر نمی کنه که ممکنه به اون هیچ ربطی نداشته باشه که تو طبقه ۶ ام خونه رو به رو یی چی می گذره ... یا حتی رفتار مشکوک طبقه ۷م که هر روز یه خانوم میره اونجا و آقاهه هر روز به یه ماشین پلاک سیاسی مدل بالا میاد ....سرایدار و همسایه های گرامی ! اصلا نمی فهمند که اینا مسایل خصوصی اون طرف اند و اصلا هیچ ربطی به بقیه ندارند !

کوچیک شما . آرری

قایقی خواهم ساخت ... دور خوهم شد از این خاک غریب

       

[ ویرایش مطلب در : جمعه 2 تیر 1385 - 07:06 ق.ظ ]
[ نویسنده : آرین ][ موضوع : عمومی , ]
[ پیام شما [] ][ لینک ثابت ] [ بالای صفحه ]




This Template Designed by Mehran ®ostami Copyright © 2005 Pars Theme